تبليغاتX
سپيدار

نشسته در سایه به تماشای خدا


باید این پست خرس را می خواندم و به این چند خط هم می رسیدم تا بهانه ی کافی برای نوشتن این پست پیدا کنم.
" ... شاید رابطه درست همین باشد که آدم هفته‌ای یک بار طرفش را ببیند و با هم باشند و بعد هرکسی برود خانه خودش؟ من ایده خانه‌های جدا را دوست دارم. هر کسی خانه خودش را داشته باشد. اسباب و اثاثیه خودش را داشته باشد و هفته‌ای ۲-۱ شب طرفش را ببیند و با هم باشند. اینجوری همه چیز سریع عادی نمی‌شود. آدم هم تمییز می‌ماند. خانه‌اش را تمییز می‌کند. آشپزی می‌کند. حمام می رود و حواسش است برای آن ۲-۱ شب مرتب باشد.
رابطه هر روزه آدم را پژمرده می‌کند. آدم عادت می‌کند و بی‌مبالات می‌شود. من دوست ندارم جلوی طرفم بگوزم و خوشحالم که او هم جلوی من نمی‌گوزد. ولی اگر سه سال با هم زندگی کنیم چه؟ آن موقع همه‌اش داریم جلوی هم می‌گوزیم. انگار گوزهایمان را جمع می‌کنیم و جلوی هم ول می‌دهیم. آیا این صمیمیت است؟ بعضی‌ها اسمش را صمیمیت می‌گذارند و یکی از مشخصات بین‌المللی ازدواج این است که در این نوع رابطه طرفین احساس راحتی می‌کنند که جلوی هم بگوزند. توی دنیایی زندگی می‌کنیم که این ارزش است. من نمی‌فهمم چرا چنین چیزی به صمیمیت تفسیر می‌شود."

خوب حقیقت این است که من شدیدا با قسمت هایی از این نوشته یا حتی بهتر بگویم با همه ی این نوشته موافقم. مثلا همین جا که می گوید این جوری همه چیز سریع عادی نمی شود و خانه را تمیز می کنیم و به کارهای مان می رسیم و حواس مان به آن ۲-۱ شب دیدار هم هست.

می دانم که این حرف و عقیده مخالفان بسیاری دارد. اما من از طرفداران این روش هستم. در پست های قبلی هم، چند باری در این مورد صحبت کردم. راستش را بخواهید من معتقدم که در سیستم فعلی ازدواج که در جامعه ی ما مرسوم است، این کار چیزی جز تکراری شدن طرفین برای یکدیگر در بر ندارد. حتما موارد استثنایی هست، نیاید و در نظرهای تان از آن ها برایم بگویید من دارم از عموم حرف می زند و نه استثنا ها.

من خودم تجربه ی این نوع رابطه را دارم. باور کنید همان طور که خرس گفت همه چیز بهتر و ایده آل تر است. گاهی وقت ها که دوست پسرم دو روزی پیش من بود، اواخر روز دوم ثانیه شماری می کردم که زودتر برود تا من به کارهایم برسم، دور و برم را جمع کنم، با خیال راحت ایمیل هایم را چک کنم و یا پای تلفن با دوستم حرف های مزخرف بزنم.
واقعیت این است که در ۳-۲ روز می توانیم خودمان را کنترل کنیم و مودب و تر و تمیز باشیم اما بیشتر از آن نمی شود نقش بازی کرد.
مثلا من از آن دخترهایی هستم که در بیرون از خانه آرایش دارم، اما در خانه تقریبا مانند میت هستم. حالا که قرار است آقای دوست پسر از راه برسد، کمی آرایش می کنم و در میان روز سری به آینه می زنم و دستی به سر و رو می کشم که چیزی پاک و یا کج و کوله نشده باشد، اما خوب این را نمی توانم هر روز و با هر حال و حوصله ای انجام بدهم. گاهی اوقات حوصله حمام رفتن را هم ندارم، چه برسد به آرایش کردن و زیبا شدن.
یا مواقعی من در حالتی فرو می روم که حوصله حرف زدن با هیچ کس را ندارم، یعنی حتی اگر چک سفید امضا جلو من بگذارید در آن حال و هوای سگی حاضر به لب از لب باز کردن نیستم. خوب مسلما دوست دارم در این موقع تنها باشم و نه این که یک موجود سبیل کلفت کنارم باشد و از من بخواهد که با او حرف بزنم.
دلیل سوم. من عادت دارم موقع تماشای فیلم و تلویزیون با حالت های بعضا آکروباتیک بنشینم، که خواهرم بعد از این همه سال هنوز معتقد است که این طرز نشستن من مایه ی آبرو ریزی کل خاندان است. خوب من شاید دو روزی بتوانم مثل بچه ی آدم بنشینم، اما روز سوم را تضمین نمی کنم.
حال خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

اما وقتی دوست پسرم را هفته ی ۲-۱ روز می بینم، همه چیز خوب است و او برای من تکراری نشده است و از کارها و حرف های خودمان و طرف مقابل هم خسته نمی شویم و من در کل آدم رمانتیکی می شوم.

باز هم می گویم که ازدواج آدم ها را برای هم تکراری می کند. تازه عروس ها هر روز آرایش دارند، تازه داماد ها وقتی می روند مستراح، اخ و تف نمی کنند. اما شش ماه بعد اوضاع ورق می خورد.
خوب البته این فقط مختص جامعه ی ایران نیست و به نظرم در همه ی جای دنیا وضعیت همین است.
واقعا فکر می کنم باید جامعه ی جهانی به فکر جایگزینی برای ازدواج باشد.

+ تاريخ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 22:21 نويسنده روشن |


نمی دانم قانون عرضه و تقاضا چگونه است، اما این را می دانم که چند وقت چشمانم حریصانه به دنبال نوامیس مردم است.
چند روز پیش سفری به ساری داشتم، کنار یک آقای پلیس ایستادیم تا آدرسی پرسیده باشیم. این آقای جوان پوستی فوق العاده زیبا و خوش رنگ داشت. من تمام بازار مروی را قبل عید در ۳ روز و هر مغازه را ۳ بار گشتم تا آن کرم پودر مورد نظرم را بیابم و وقتی صورت این آقای پلیس را دیدم تازه فهمیدم کرم پودر برنزه ام به هیچ دردی نمی خورد. از پوست خودم در مقابل او خجالت کشیدم، باورتان نمی شود که چه قدر آن پوست صاف و یک دست بود، انگار گریم شده باشد. بعد از آن که حرکت کردیم مادرم هم از دیدن آن پوست فوق العاده اظهار تعجب کرد.
قد و بالا و هیکل هم که گفتن ندارد. قدی بلند و اندامی متناسب و از همه مهم تر شکمی صاف. از بینی اش برایتان بگویم که انگار تراشیده شده باشد.
خلاصه آن که ما وقتی به خودمان آمدیم، دیدیم که صورت را چسبانده ایم به شیشه ی ماشین و با گردنی که رو به عقب رفته است داریم به این پلیس جوان که حتی از خود شهاب حسینی هم جذاب تر بود نگاه می کنیم. البته این را وقتی فهمیدم که خود پسر با چشمانی متعجب به من خیره شد. بعد هم آه از نهاد من بلند شد که چرا من در این شهر مسافر هستم و به همه ی دختران مجرد ساروی لعنت فرستادم که ممکن بود یک چنین تکه ای (تیکه ای) نصیب شان شود.

مورد بعدی که من را بسیار به فکر فرو برد در نوشهر اتفاق افتاد. در کبابی واقع در این شهر، که یکی از خدمه ی خوش سیمای این کبابی چشم ما را گرفت و آن کباب خوش مزه را کوفت مان کرد. دیگر از مشخصات نمی گویم که برایم حکم ذکر مصیبت دارد. اما این پسر جوان مدام می رفت و می آمد و با گوشه ی چشم به ما نگاه می کرد و ما هم با لبخندی بر لب به وی پاسخ می گفتیم. چه کنم، کاری بیشتر از این در آن محیط عمومی از من ساخته نبود و دست آخر هم با لبخندی از او تشکر کردم و بیرون آمدم.
فکر کردم خوب مگر چه می شود که آدم با یک کارگر یا خدمه ی رستوران دوست شود. مگر همه باید دکتر و مهندس باشند. مگر از آن دکتر و مهندس های قبلی چیزی به من رسیده است و یا کدام شان مانده اند؟! خوب مگر فروشنده ها دل ندارند.
مثلا من یک بار رفتم در یک شیرینی سرا در خیابان درختی که پسری شیرینی فروش با چشم های مشکی من را دید و در آن واحد چشمکی به من زد و من هم البته فقط لبخند دل انگیز تحویل دادم و تا وقتی کیک و شمع را انتخاب کردم، نفهمیدم چه کردم چون همه جا که چشم می گرداندم این دو چشم سیاه را میدیدم.
خوب چه ایرادی دارد من با یک شاگرد قنادی دوست شوم. تازه شیرینی جات هم تا مدتی تامین می شوند. یا مثلا با فروشنده ی یکی از مغازه های مروی؟! خوب آن دوست پسر مهندس من که نمی تواند برایم از نقشه های مهندسی اش هدیه بیاورد اما او می تواند لوازم آرایش من را تا مدتی پشتیبانی کند و تازه خیلی هم مقرون به صرفه خواهد بود.
مهم تفاهم است، باقی موارد همه کشک است. من این را بعد از سال ها تجربه می گویم.

خلاصه از عرضه و تقاضا گفتم و این که چون بنده متقاضی هستم و عرضه کمی عجیب و غریب از این دسته اتفاقات زیاد می افتد.

 

پیوست: نمی دانم چه کنم که تازگی ها هر چی به ذهنم می رسد حول محور دوست پسر و این ماجرا ها است. پوزش می طلبم جهت تکراری شدن موارد. می توانید با کمک کردن به من و یافتن مورد مناسب خود را از این قصه های تکراری نجات دهید.

+ تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:54 نويسنده روشن |


راستش را بخواهید تصمیم نداشتم به این زودی باز هم در مورد دوست پسر بنویسم. اما عکسی که امروز صبح از یکی از دوست پسرهایم دیدم، باعث شد دستم را به روی صفحه کلید قرار داده و آن ها را یکی پس از دیگری فشار دهم.

اپیزود اول:
او، اولین دوست پسر من بود. در دانشگاه با هم آشنا شدیم. از همان روز اول انتخاب واحد فهمیدم من چشم اش را گرفته ام، چون از آن روز به بعد هر کجا که می رفتم و هر کجا که می نشستم و نمی نشستم سایه ی دو تا چشم را دور و بر خودم احساس می کردم.
مطمئن بودم دچار توهم و خود بزرگ بینی نشده ام، چون از طرف هم کلاسی ها مورد تذکر قرار می گرفتم که روشن فلانی عاشق تو شده است و دائم به تو نگاه می کند و من هم مثل احمق ها می گفتم نه!

گذشت و گذشت تا پیوند میمون دوستی برقرار شد. انصافا پسر خوبی بود، اما حقیقتش را بخواهید من چندان دختر خوبی نبودم و از علاقه ی بیش از حد این پسر نسبت به خودم چند باری سوء استفاده کردم که امیدوارم مورد رحمت و بخشش الهی قرار گرفته و سر به راه شوم.

حقیقتش را بخواهید من نمی دانم او در مقابل من آن قدر بی اراده بود یا این موضوع خصوصیت شخصیتی اش بود. بعد از مدتی متوجه شدم در مقابل هیچ کدام از حرف هایم، حتی بی منطق ترین شان نه نمی گوید و کاملا تابع من بود. می گفتم به فلان جا برویم، چشم. به فلان جا نرویم، چشم. این را بپوش، فردا پوشیده بود. آن را نپوش، همان لحظه از تنش در می آورد. بیا دنبالم، نیا دنبالم، همه چشم. درد بی درمان می گرفتم و به کلاس نمی رفتم، او هم نمی رفت. توپ و تشر می زدم، مثل بچه به گوشه ای می خزید و در خود فرو می رفت.
کار به آن جا کشید که دیدم دارم این بچه مذهبی را از تشیع که هیچ از دین مبین اسلام هم به در می کنم و در همین جا بود که گوشم توسط فاطمه جان پیچانده شد.
خلاصه قضیه تا به آن جا پیش رفت که همه ی بچه های کوه از قدرت بنده در نفوذ بر ایشان و عشق بی مثال ایشان نسبت به من آگاه شده بودند.

من هم او را دوست داشتم، اما هرگز عاشق اش نشدم.
اختلاقات مذهبی و اقتصادی با هم داشتیم، اما هیچ کدام کدورتی بین ما به وجود نیاورد. پسر صادق و وفاداری بود.

اما دوستی کم کم داشت برای من یک نواخت می شد. خصوصیت بد و حتی به گفته ای وحشتناکی دارم که با دیدن ۲-۱ مورد در رفتار کسی به سرعت می توانم از طرف زده و یا حتی متنفر شوم. این خصوصیات لازم نیست مسئله ی فوق العاده ای باشند یا مثلا طرف به من خیانت کرده باشد، بلکه حتی عدم نوشیدن چای به همان سبکی که مورد قبول من است و یا مثلا به پا کردن صندل مردانه در خیابان ( که من بسیار به آن حساسیت دارم ) می تواند نقطه ی شروع این حالت باشد.
در این مورد هم همین گونه بود که به یکنواختی رابطه اضافه شده بود و البته باز هم اضافه کنید که من در چند برخورد متوجه شدم که ایشان دارند نسبت به من حساس می شوند و در مورد روابط من با پسرهای دیگه شاخک های مردانه اش تکان می خورد.

به یکباره تصمیم گرفتم که رابطه را تمام کنم. اول از طریق کم کردن سرعت شروع کردم. او متوجه شده بود و با من در موردش صحبت می کرد، می دیدم ناراحت است و خودم هم از این بابت ناراحت بودم، اما حقیقتا دیگر قادر به ادامه دادن رابطه نبودم. دیدم این سیاست کارگر نیست و کم کردن سرعت را فراموش کرده و محکم پا را روی ترمز گذاشته و تا ته فشار دادم.
حاصل کار تمام شدن رابطه بود و ضعیف شدن ایشان در دانشگاه و افتادن در بعضی از درس ها.
اما بین عذاب کشیدن در رابطه و نجات دادن خودم، باید یکی را انتخاب می کردم.
کتابی برایم خریده بود که چند خطی در آن نوشته بود، برای این که آن حس بد را تشدید نکنم آن تکه از کتاب را کندم و دست بندی را که برای روز تولدم به من هدیه داده بود به یکی از دوستانم دادم و تا مدت ها به سراغ عکس هایمان نرفتم.

من زودتر از او از دانشگاه فارغ التحصیل شدم و او بعد از من. من ادامه ی تحصیل دادم و او در همان حد ماند و خبرش را دارم که در دفتر دیگران کار می کند.

اپیزود دوم:
در میان فامیل او، دختری بود که در نوجوانی به او علاقه داشت و من هم او را دیده بودم. نگران قضیه نبودم، چون می دانستم تا من و قدرتم در رابطه هست کاری از دست علاقه ی دور دوران نوجوانی و حتی پورتره ی نقاشی شده از دوست پسرم توسط آن دختر ساخته نیست.
در حدود کمتر از یک سال بعد از پایان رابطه، حلقه ای در دست چپش دیدم و به او تبریک گفتم. در این لحظه خودش و دستش را در پشت صندلی قایم کرده بود و با سری به زیر انداخته از من تشکر کرد. حدس می زدم با چه کسی ازدواج کرده است تا آن که خبرها بعدا صحت حدسیات من را تایید کردند.

در خانواده او رسم بر ازدواج زود هنگام بود و در همان مدت دوستی چیزهایی در گوشم خوانده بود. برادرهایش همگی زیر 20 سالگی ازدواج کرده بودند که من از شنیدنش شاخ درآوردم. پس برای پدر دیکتاتور، مستبد و به شدت مذهبی او سخت بود پسرش بعد از 20 سالگی هنوز مجرد باشد و با دختری نامحرم هم دوست.
می دانستم اگر دوستی ادامه می یافت او بعد از اتمام تحصیل این موضوع را به وضوح بیان می کند اما نمی دانستم که آیا او می داند که اگر من در آن سن و سال چنین موضوعی را با خانواده ام مطرح کنم و حرف از ازدواج آن هم به این سبک بزنم، پدرم من را از خانه بیرون می اندازد!
حال بیایید تفاوت مذهب و اقتصاد را هم به آن اضافه کنید.
خلاصه او تحت لوای پدر ازدواج کرد، در خانه ی پدر ساکن شد، به سربازی رفت و پدر خرج اش را داد. چیزهایی که تصور یک دقیقه اش برای من کابوسی خواهد بود.

عکس او را با همسرش دیدم. با این که هم سن و سال هستیم اما به وضوح دیدم که کمی بزرگ تر از سن و سال اش به نظر می رسد. نمی دانم هنوز هم به من فکر می کند یا نه و یا این که نظرش در مورد من چیست؟!
سال ها از آن رابطه و خاطراتش می گذرد و فکر می کنم پایان دادن به آن رابطه بهترین تصمیمی بوده است که باید در آن زمان می گرفتم.

+ تاريخ دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 17:25 نويسنده روشن |


ماجراهای من و دوست پسر برای خودش بس ماجرایی ست اعصاب خراب کن. ما تا می آییم با کسی دوست شویم و عشق و حال دوران جوانی را بگذرانیم یا آقای مربوطه تو زرد از آب در می آید و یا خانم مربوطه که من باشم برای ایشان تو زرد از آب در می آیم. ( وبلاگ نویس بایستی صادق باشد و همه ی جوانب امر را ببیند )

از آخرین رابطه با آخرین دوست پسر چیزی نزدیک به ۳ ماه می گذرد. رابطه ای که عجیب و غریب شروع شد و عجیب و غریب تر انجام شد! اصلا نفهمیدم رابطه کی، چرا و توسط چه کسی تمام شد. امروز بود و فردا نبود. گرچه خود رابطه هم بسیار کوتاه بود و عمرش یک ماه بیشتر نبود. البته آقای مربوطه چندی پیش خبری ازشان شد، اما چون من بر حسب تجربه به طلاق رجعی دیگر اعتقادی ندارم، دست رد به سینه ی ایشان زدم.
من از این روابط داشته ام و حتی روابط با طول عمر یک هفته هم داشته ام که مایه ی هیچ چی برای من نیست.

در پایان هر رابطه من مدتی متنبه می شوم و به فکر فرو می روم که دختر خوبی باشم و یا دوست پسر نداشته باشم و یا آدم اش را داشته باشم. جوان تر که بودم این مدت مذکور چند ماهی طول می کشید، اما با افزایش سن احتمالا چون کسب تجربه شده و عقل تکامل یافته است به چند هفته تقلیل یافته و ما دوباره فیل مان یاد هندوستان می کند و روز از نو روزی از نو.

راستش چند روزی می شود که کار بیخ پیدا کرده است و من چون مرغی سر کنده به این سو و آن سو می روم و به دنبال دوست پسر می گردم. از شما چه پنهان به برخی هم سپرده ام که هوای من را داشته باشند.
البته همین الان که من در حال نوشتن این چرندیات هستم، دو مورد حی و حاضر هستند، اما متاسفانه با معیارهای من جور در نمی آیند.
دست خودم که نیست، نمی توانم کنار پسری که خوش تیپ نیست در خیابان راه بروم و یا کنار دستش در ماشین بنشینم و عشوه بیایم و ادای دخترهای عاشق را در بیاورم. قسمت های خصوصی ترش هم به خواننده ی محترم مربوط نمی شود.

دوست پسری داشتم که این چنین بود، قدش ۸-۷ سانتی از معیارهای من کوتاه تر بود و صورت زیبایی هم نداشت. اما اندامش ورزیده بود. من در خیابان خودم را جر می دادم و به خودم می گفتم که مورد خوبی است و پسر خوب و تحصیل کرده ای است و انگل جامعه هم نیست. از دوستان هم، نظر خواهی می کردم و همه می گفتند قیافه ی ایشان بسیار خوب و مردانه است و ساعت سواچ دست اش هم اصل است.
اما این حرف ها به خرج من نمی رفت و من هم چنان مشکل قد، صورت و تیپ را داشتم. عدم نارضایتی بالا گرفت و من در اواسط رابطه با پسری چشم سیاه دوست شدم. این شخص مشکل قد و صورت نداشت اما مشکل هیکل و تیپ را داشت. حالا من مانده بودم با دو موردی که باب دلم نبود. نفر دوم را به باشگاه بدنسازی فرستادم و کمی هم در مورد نحوه ی لباس پوشیدنش نظر دادم، اما کارساز نبود که نبود و من هم چنان وقتی در کنار این دو نفر در خیابان بودم، چشمم به دنبال نوامیس خوش تیپ مردم بود. تا این که هر دو رابطه تقریبا هم زمان تمام شد.

نفر بعدی همان بود که می خواستم. دارای قدی بلند، هیکلی مردانه و ظاهری قابل قبول. آن قدر که خواهرم و باقی دوستانم لب به اقرار گشوده و به من دست مریزاد گفتند. حالا بماند که من برای تور زدن این آقای خوش تیپ چه ادا و اطوارهای از خودم در نیاوردم و چه نقشه هایی که نکشیدم. حالا دیگر در خیابان با خیال راحت دستم را در بازوی آقای مربوطه می انداختم و راه می رفتم و از این که در سینما آزادی با یک آقای خوش تیپ و خوش پوش از پله برقی بالا می روم به خود و حسن سلیقه ام می بالیدم. به خصوص به هنگامی که نگاه دختران را پشت سر آقای مان می دیدم، اما چون می دانستم بنده تیر را به همان جایی که باید زده ام و دانه ای بسیار مفصل پاشیده ام و البته خودمان هم خوب چیزی هستیم کاری از آن نگاه های مقرضانه ساخته نیست. ( وبلاگ نویس بایستی صادق باشد و همه ی جوانب امر را ببیند )

گذشت و گذشت تا سر و کله ی دعواهای زن و شوهری پیدا شد. اختلاف عقیده و دیدگاه و فکر و کوفت و زهر مار سر به فلک می زد. نه ایشان کوتاه می آمدند و نه من. بالاخره بعد از گذشت ۹ ماه، سقط جنین انجام شد و رابطه به اسفل و السافلین واصل شد.
من عزادار رابطه و دوست پسر خوش تیپ و جذاب از دست رفته ام بودم، تا آن جا که گاهی مغزم از پس جاهای دیگرم بر نمی آمد و من دوباره به سراغ ایشان می رفتم و نوکی به رابطه می زدم و بر می گشتم.
مادرم می گفت تو این پسر را برای این که خوش تیپ بود انتخاب کردی و من به مادرم گفتم پَ نَ پَ!

بعد از این رابطه، با همان پسری دوست شدم که در ابتدا برایتان گفتم. او هم خوش تیپ و خوش هیکل بود، اما به همان اندازه که بازوان ورزیده ای داشت از اخلاق بی بهره بود.

به قول مادرم غیر از یکی دو موردی که من برای دوستی انتخاب شده ام، تمام مواردی که من انتخاب کننده بودم، دست به روی پسرانی گذاشته ام که خوش تیپ بوده اند و قوی هیکل و دست بر قضا هم همه ی روابط از مفتضح ترین روابط بوده اند.

خوب این هم خودش معضلی است. شاید طلسمی در کار است و مردان خوش تیپ، دارای اخلاق بد هستند.
اما من هر چه با خودن کلنجار می روم نمی توانم اول به اخلاق طرف نگاه کنم و بعد به ظاهرش. راستش را بخواهید من در اغلب موارد سعی در انتخاب کردن دارم تا انتخاب شدن، برای همین هم موقع انتخاب چشمانم شروع می کند به کند و کاو و تمام قد و بالا و هیکل طرف را با یک نگاه حلال مورد بررسی قرار می دهم و اگر با معیارهای مربوطه جور درآمد چراغ سبز روشن می شود و نوبت به دانه پاشی و مخ زنی به سبک زنانه می رسد.
تا این جایش خوب است، اما خراب شدن رابطه که اخیرا مدت زمانش هم بسیار کوتاه شده است و در چشم بر هم زدنی به انتها می رسد قدری نگران کننده است.

اگر شما توصیه ای، پندی، نصیحتی دارید بفرمایید تا بلکه مشکل من حل شود.

 

+ تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 12:29 نويسنده روشن |


روزهایی هست که من منتظر می نشینم. هر ساعت را به امیدی می گذرانم. هر ساعت را به امید کلمه ای می گذرانم. صدایی که نامم را بخواند، صدایی که خطابم کند. کلماتی که برای من باشند، با من باشند. ساعت ها را منتظر کلمه ای هستم.
آخر می دانید چیست؟
جان من خسته است. روح من خسته است. خمودگی شانه هایم را می بینم. دلم برای خودم می سوزد. برای جان ناتوان و شکسته ام.
جان من آن قدر زخم خورده است که ساعت ها را به چشم انتظاری کلمه ای می گذراند که بیاید به سراغ زخم هایش و مرهمی شود برایش.
کلمه ای زیبا، هر چند ساده. کلمه ای که آرامش سال ها از دست رفته ام را به من باز گرداند. به من بگوید آرام باش، تمام آن هول و هراس ها تمام شد جان دلم!
من ِ خسته، منتظر کلمات هستم. کلمه ای که آرامم کند.
من بیمارم، تیمار می خواهم. کلمات را از من دریغ نکنید. گوش های من منتظر شنیدن صدایی آشنا هستند که کلمات را برایش زمزمه کند.

بگذار ساده تر بگویم. من ساعت ها منتظر می نشینم تا تو بیایی و کلمه ای ساده را به من بگویی. ساده تر از سلام هم هست؟
من عاشق همین سلام ساده ات هستم.
دل من عاشق این است که تو بیایی و صدایت باشد و کلماتی که از میان لب های تو بیرون می آیند.
من خرابم. من خراب تر از این کلمه ی خراب هست. به فریادم برس. ساعت ها در انتظار تو سر می شود و کلماتت.
من به کلمات اعتیاد دارم. من دو تا گوش دارم که چشم به راه تو و کلماتت هستند.
این روزها گوش هایم جور چشم ها و انتظارهایش را می شکند. بیا و به کلمه ای آرامم باش.

 

+ تاريخ شنبه 1 بهمن1390ساعت 22:33 نويسنده روشن |


این روزها به شروع یک رابطه ی جدید فکر می کنم. فکر می کنم که آیا رابطه ای را شروع کنم و یا نه؟ فکر می کنم که طرف من چگونه باید باشد و نباشد و از این قبیل چیزها.

یک چیزی را خوب می دانم و آن معیارهای من برای شروع یک دوستی است و این که شخص مورد نظر من باید دارای چه ویژگی هایی باشد تا من بتوانم خودم را در قالب دوستی با او تجسم کنم. از ویژگی های ظاهری گرفته تا مسایل عقیدتی و اخلاقی.

مدتی است که چند مورد خاص برای شروع یک رابطه پیش آمده است. هر یک با ویژگی هایی متفاوت.
من به آن ها فکر کرده ام، اما نمی توانم در تجسم هایم، خود را تمام و عیار در آن رابطه قرار دهم. چون وقتی به کند و کاو آن شخص می پردازم، می بینم که برخی از معیارهای مورد نظر من را ندارد و مشکل از همین جا شروع می شود.
من تقریبا خواهان تمام معیارهایم در فرد مورد نظرم هستم و شناختی که از خودم دارم، این است که اگر وارد رابطه ای بشوم که شخص تمام آن معیارها را نداشته باشد، قطعا رابطه ای طولانی و شیرین نخواهد بود. من بعد از مدتی، باز به سراغ معیارهایم خواهم رفت و چون آن ها را در آن شخص نمی بینم، به دنبال آن ها در دیگری می گردم و این آغاز ایجاد تنش در من و رابطه ام است.

با خودم فکر می کنم که تا زمان یافتن آن فرد مورد نظر، رابطه هایی کوتاه مدت و گذرا، با حداقل معیارها را تجربه کنم و از زندگی و جوانی ام لذت ببرم. از طرف دیگر هم فکر می کنم که در کل حوصله ی چنین رابطه های کوتاه مدت را ندارم و فکر می کنم خودم را سر کار گذاشته ام و نباید از معیارها و خواسته هایم عدول کنم.

آن مواردی که در حال حاضر اطرافم هستند، گاهی من را به این شیطنت می کشانند که رابطه را شروع کنم، و هر چه پیش آید خوش آید. از طرف دیگر به خودم می گویم آخرش که چه؟! پسری را سر کار گذاشته ام، چون از اول می دانم پایه ی رابطه ی طولانی با او نیستم و دایما هم به دنبال مورد مناسب می گردم و قطعا اگر در خلال این رابطه مورد مناسب از راه برسد برای اتمام رابطه ی اول درنگ نخواهم کرد.
با شناختی هم که از خودم دارم، اگر رابطه ی ناقص را شروع کنم و در گرماگرم رابطه از شخص خوشم بیاید، همیشه یک ور ذهن من با معیارهایم تنها خواهد ماند و افسوس خواهم خورد که چرا او فلان ویژگی را ندارد. گاهی هم به خودم می گویم بی خیال بشوم، و رابطه را شروع کنم و شاید چنین نشد.
در حال حاضر که هیچ شروعی در کار نیست، چون در بین این افکار، گاهی هم به این فکر می کنم که بگذار چند صباحی را تنها باشم و آزاد و هر کاری که دوست داشتم، انجام دهم تا زمانی که آن شخص تمام عیار از راه برسد و من بپرم و دامنش را بچسبم!!!

نظر تو چیست؟ اگر تو هم در شرایط فکری من بودی چه راهی را انتخاب می کردی؟ تکیه بر معیارهایت یا رها کردن برخی از آن ها و برگزیدن مهم ترین ها و تجربه ی آدم های مختلف در زندگی ات؟

 

+ تاريخ دوشنبه 7 آذر1390ساعت 19:36 نويسنده روشن |


در طول یکی دو سال گذشته، بسیاری از دوستانم ازدواج کرده اند. روابط آن ها با همسران شان برای من به موضوع بسیار جالبی تبدیل شده است.
دوستان من قبل از ازدواج با هیچ مرد یا پسر دیگری به شکل خاص رابطه نداشته و دوست نبوده اند، بنابراین آشنایی و رابطه با همسرشان اولین نوع رابطه از این دست برای آن ها محسوب می شود.
آن ها گاهی، برای من چیزهایی را تعریف می کنند، از حرف ها و بحث هایی که بین شان پیش می آید و یا از نوع ارتباط شان با سایر کسانی که به واسطه ی همین ازدواج به دایره ی دوستان و اقوام آن ها اضافه شده است.
چیزی که در این میان برای من وجود دارد، تازگی و جذابیت رابطه است. دوستان من، جذابیت دیدار همسر و رابطه با او را به حساب همین رابطه ی زوجیت و زن و شوهری می گذارند و بعضا هم به من می گویند چون تو هنوز ازدواج نکرده ای این را درک نمی کنی. دوست دیگری در مورد احساس راحت بودن با همسرش می گفت، آن لحظه که صیغه ی عقد و محرمیت جاری شده است، ناگهان احساس راحتی و آرامش کرده است و آن احساس خجالت و یا شاید معضب بودن در همان لحظه از بین رفته است. راستش را بخواهید من این ها را قبول ندارم.

من احساس راحت بودن و به قولی محرم بودن را نمی توانم در قالب چند جمله و امضا در صفحه ای کاغذ تصور کنم. مردی که من قبلا نمی شناخته ام، و حالا بعد از مدت کوتاهی از آشنایی، به یکباره خود را با او سر سفره ی عقد ببینم هم چنان برای من غریبه است. راستش من، دوستی و نزدیکی را در روابط آدم ها جست و جو می کنم و نه در تشریفات و آیین ها.
از دیدگاه من همبستر شدن با یک زن یا مرد، با خواندن چند کلمه ی عربی، مجوز احساس راحتی و آرامش نیست. دوست داشتن و به قول برخی محرم بودن این گونه به دست نمی آید. دوست داشتن، با حرف زدن، نشستن و برخاستن، مراوده و تقابل است که حاصل می شود و نه چیزهایی که جز رسم و رسومی بیش نیستند.

دوستی می گفت، من دوست دارم شوهرم، برای شام یا نهار به خانه ی ما بیاید و بیشتر این جا بماند. دوست دارم، او را بیشتر ببینم. او من را خوب می شناخت و یقینا می دانست که دارم به چه چیز فکر می کنم و در ادامه ی صحبت اش گفت، روشن باور کن شوهر آدم فرق می کند.

دوست من با همسرش هنوز وارد یک خانه ی مشترک نشده اند و مدت زمان زیادی هم از آشنایی و ازدواج سنتی شان نمی گذرد.
به نظر من این ویژگی شوهر بودن نیست که او را ترغیب به دیدار با همسرش می کند. بلکه جذابیت رابطه با یک جنس مخالف و ویژگی ها و خصایص مردانه است که میان آن ها چنین حسی را به وجود آورده است. رابطه ای تازه، پر از جزییات و نکات مبهم و کشف نشده و از همه مهم تر کششی که بدن ها به یکدیگر دارند باعث می شود چنین حسی را پیدا کنند.
روزی چند بار صحبت کردن آن ها با یکدیگر و همسرانی که از هم دور هستند، چندین ساعت را پای اینترنت و وبکم گذراندن و بیرون رفتن های بسیار، همه و همه از نظر و تجربه ی من، جز جذابیت رابطه ای نو و برای آن ها تجربه نشده با یک مرد نیست.

روزی به یکی از آن ها گفتم، وقتی رابطه ی تو با شوهرت را می بینم، یاد تازه نامزدها و دوست دختر و دوست پسرها می افتم. راستش من از این رابطه حس زن و شوهر بودن دریافت نمی کردم. بگذریم که ازدواجی چنین سنتی این چیزها را طبیعتا در پی دارد و بایستی بعد از ازدواج به کشف همسرت بپردازی.

اگر آن ها قبل از ازدواج شان با مرد دیگری دوست بودند، من یقین دارم دیگر این حرف ها را به من نمی زدند. آن ها می فهمیدند که این ویژگی ِ کشش میان دو جنس است که چنین روابط اولیه ی داغی را ایجاد می کند. اگر آن ها نگاهی به زوج های 4-3 ساله و یا بهتر از آن، پدر و مادرشان بیندازند، دیگر چنین داغی را در رابطه حس نخواهند کرد.
وقتی من به آن ها می گویم، زمانی خواهد رسید که دوست داری برای چند روزی هم که شده همسرت را نیبینی، با ترس به من می گویند خدا آن روز را نیاورد.
به نظر من آن روز می آید. نه به خاطر این که رابطه سرد شده است و یا لزوما کدورتی در بین باشد. به یک دلیل ساده ی انسانی و آن تکرار و عادت است. شما بعد از چند سال به دیدن یک نفر عادت می کنید و شاید هم خسته شوید. خود را به هنگامی که فردی را زیاد می بینید با زمانی که مدتی از او دور هستید مقایسه کنید. به نظر شما در کدام حالت علاقه و اصرار شما برای دیدن و حرف زدن با آن شخص بیشتر است؟!
هر رابطه ای میان زن و مرد در بدو ابتدا بسیار داغ و شدید است، اما مطمئنا بعد از مدت زمانی از سرعت و شدت آن کاسته خواهد شد. چرا که به او عادت می کنی و از همه مهم تر به مرور زمان، کمتر خواهش تن ها دخیل خواهند بود.

مطالبی را که گفتم، مسایلی است که خود من بارها در زندگی ام تجربه کرده ام. وقتی در ابتدای رابطه هستم، من هم دوست دارم طرف مقابلم را بیشتر ببینم، بیشتر با او حرف بزنم و در کل زمان بیشتری را به او و رابطه ام اختصاص خواهم داد. اما بعد از مدت زمانی همه چیز آرام تر و معتدل تر می شود و حداقل آن چه که من تجربه کرده ام این است که گاهی احساس کرده ام دوست دارم تنها و برای خودم باشم و با کسی صحبت نکنم، بیرون نروم و امثال این ها.
من فکر می کنم، دوستان من حقایق تجربه نشده شان را به حساب واژگان ِ زن، شوهر، همسر و ازدواج گذاشته اند و در یک دنیای زیبای آرمان گرایانه به سر می برند. راستش را بخواهید جز در یکی دو مورد، من اظهار نظری در مورد حرف های آن ها تا کنون نکرده ام. چون می دانم پاسخ آن ها همان خواهد بود که تا به امروز بوده است.

 

+ تاريخ شنبه 5 آذر1390ساعت 19:59 نويسنده روشن |


خسته شده ام.
در یک کلام بگویم از همه چیز خسته شده ام. شماره ی یک را بنویسید: روشن.

عصبی هستم، به طرز عجیب و غیر قابل باوری حساس شده ام، علایم افسردگی را به وضوح در خودم می بینم.
این روزها دنیا آن طور که من می خواهم نیست.

مدرک به دست و بیکار برای خودم می چرخم، بدون آن که حتی روزی باشد که کار مفیدی انجام داده باشم. آینده ی روشنی از لحاظ کاری نمی بینم، ادامه ی تحصیل هم مثل همان.
اوضاع اقتصادی خوب نیست و بار مضاعفی شده است.

تیر خلاص هم که خیلی وقت پیش زده شده است. کسی که دوستش می داشتم را خودم هفته ی پیش تا فرودگاه بدرقه کردم و پرونده ی رابطه را بستم. سخت است پنهان کردن دلتنگی و مرور نکردن خاطرات.
خوب این رابطه هم مثل قبلی ها. اصلا تمام رابطه های من محکوم به پایان است. حالا یکی دو سال این طرف تر و یا آن طرف تر. در نهایت باید همه را درست در لحظه ی اوج گرفتن احساسات و شناخت، کنار بگذارم. بعضا هم خلاف میلم این کار را می کنم. اصلا فکر می کنم مشکلی دارم که خودم از آن خبر ندارم و دیگران هم یا نمی بینند و یا نمی خواهند که بگویند.

بگذریم. کتابی می خوانم و نمی خوانم. زندگی ام از هر گونه نقطه ی مثبتی در حال حاضر خالی ست. ناراحتی قلبی هم که سر و کله اش پیدا شده است و غریب به چهار ماه است از این مطب به آن مطب
می روم و انواع و اقسام قرص ها، اما وضع همان است که بود.

برای فرار از بلاتکلیفی، کم کمک دارد فکر خارج رفتن به سرم می زند. داشتم فکر می کردم حتما خیلی از آن هایی هم که رفتند و یا دارند می روند، بلاتکلیف بوده اند. راستش یک جورهایی مطمئن هستم که بلاتکلیف بوده اند.

 

+ تاريخ یکشنبه 1 آبان1390ساعت 12:48 نويسنده روشن |


من فکر می کنم نگرانی و غمی که هنگام جدا شدن از عزیزی بر ما مستولی می شود، اگر نخواهم بگویم همه اش، اما بخش بیشتر آن شامل ترس ما از تنهایی می شود.

ما آدم ها از تنهایی می ترسیم، نه آن که در یک خانه و یا در یک اتاق تنها باشیم، ما از تنهایی زندگی کردن می ترسیم، ما از بی همدم بودن، بی هم صحبت بودن می ترسیم، از تنها شدن است که
می ترسیم.
وقتی عزیزی از ما دور می شود و او را به هر دلیلی از دست می دهیم، آن دل آشوبه ای که به سراغ مان می آید بیشتر ناشی از ترس و نگرانی ما از تنها شدن و هجوم گاه و بیگاه خاطرات است.
خیابان ها و کوچه ها و مغازه ها نمی گذارند تو تنها باشی. حتی فیس بوک و موبایل و ایمیلت هم
نمی گذارند تنها باشی، گویا آن ها ساخته شده اند که تو را به گوشه و کنار خاطراتت ببرند و به یادت بیندازند فلان روز با فلان کس این جا بودی. غروب آفتاب پاییز هم این رسالت را به نحو بهتری انجام
می دهد و به تو یادآوری می کند چه غروب هایی دست در دست بودی و راه می رفتی و این غروب
چه قدر تو تنهایی.
آهنگ ها دست از سرت بر نمی دارند، بو ها دایما تو را و خاطراتت را دنبال می کنند، عکس ها که تیر خلاص هستند، خانه زندان ات می شود و اگر بخواهی به خیابان پناه ببری، زندان شماره ی دو خواهد بود.
همه ی دنیا دست به دست هم می دهند تا تو لحظه ای از یاد نبری که دیروز چگونه بودی و امروز چگونه هستی. همه می خواهند به تو یادآوری کنند که تنها شده ای.

آری، من فکر می کنم ما آدم ها، بیشتر از آن که از دور شدن عزیز مان ناراحت باشیم، از تنها شدن
خود مان در هراسیم. ما نمی توانیم از خیابان ها نگذریم، ما نمی توانیم به اتاق مان نرویم، نمی توانیم هزاران کار دیگر را نکنیم و کور و کر شویم. خاطرات با ما بزرگ می شوند و گاهی همین خاطرات هستند که مانع تنها شدن ما می شوند.
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. آری "باز" های بسیاری وجود دارند که ما را در هراسی بزرگ فرو می برند.
دل مان نمی خواهد دست هایمان خالی باشد، دوست نداریم تنها به خیابان ها و کوچه ها برویم، شب ها شانه هایمان نیاز با بازوانی دارد که آن ها را در بر بگیرد، نیاز به لب هایی دارد که بر گونه هایمان حس شود و گوش هایی که با هم ترانه ای را بشنوند.
درست در همین لحظه است که تمام عاقلان دنیا هم که جمع شوند، دیگر نمی توانند تو را آرام کنند. عاقلان دیگر با پند و اندرز هایشان راه به جایی نمی برند چرا که تو از تنها شدن می ترسی، دل ات تنها شده است و عقل را با دل ستیزی ست دیرین.
تو به دنبال راهی هستی برای بازگرداندن عزیزت، خواهش و گریه ابزار توست تا مگر دل رحیم اش عزم صلح کند.

خلاصه آن که من هم از تنها شدن می ترسم. از این همه خیابان و کوچه می ترسم، از آن همه آهنگ و ترانه می ترسم، عکس ها را نمی دانم چه کار کنم. درمانده که می شوم عقل هم پای رفتن ندارد.
آری من هم از تنها شدن می ترسم.

+ تاريخ جمعه 11 شهریور1390ساعت 20:12 نويسنده روشن |


تخت خواب من در اتاق درست رو به روی پنجره است. آن شب از پنجره، نور مهتابی رنگ چراغ خانه ی همسایه از پرده ی حریر آبی به داخل تابیده شده بود، انگار که مهتاب بالای پنجره بود. با خودم فکر کردم، من شب های زیادی را زیر نور مستقیم ماه، در خنکای شب های تیر و مرداد، خوابیده ام، آیا فرزندان من هم همین گونه خواهند خوابید؟
آیا بر روی آن تخت فلزی بزرگ، زیر درخت گیلاس و آن پشه بندی که زیپ داشت خواهند خوابید؟ آیا در خانه ی پدر بزرگ، توی آن رخت خواب های سفید خنک غلت خواهند زد. آیا در خانه ی خاله، بر روی پشت بام خواهند خوابید و در وسط مرداد ماه، تا سر به زیر پتو خواهند رفت و قبل از خواب هم آیا چشم به آسمان می دوزند و منتظر رد شدن شهابی خواهند بود، چرا که شنیده بودند هر کس شهابی را ببیند هر آرزویی که کند برآورده می شود و صبح های زود برای فرار از آفتاب و گرما، رخت خواب به دوش به اتاق بر می گردند؟

آیا از دیوار بالا می روند و بر روی پرچین خانه ی پدری شان راه خواهند رفت تا به درخت گیلاس دو رنگ و آن طرف تر انجیر سیاه برسند و میوه بچینند. آیا باز حیاط خانه را پر از گیلاس می کنند؟ و منتظر رسیدن پاییز برای چیدن انارها خواهند شد؟


آیا در حوض حیاط خانه ی خاله، بازی خواهد کرد و از پسر خاله بخواهد که چون قدش کوتاه است از آن سیب های گلاب به او بدهد و یا در نهایت هم به سیب های زده شده ی روی زمین قناعت کند و بیاید سراغ حوض و تنی به آب بزند.


آیا فرزند من و شما هم خواهد توانست در کوچه ها دوچرخه سواری کند و شب ها، باد با عطر اقاقیا، به صورتش سوار بر دوچرخه، سیلی بزند.
آیا با علی، پوریا، عاطفه، حسنا، الهه، هنگامه، آرین، گلناز، هیوا، نیما آن یکی حسنا، باز در کوچه هفت سنگ و دستش ده بازی می کنند. آیا با دوچرخه ی صورتی رنگ با دوستانش از آن سراشیبی مسابقه خواهند گذاشت. آیا می روند و تمام پروانه ها را داخل شیشه ی مربا بیاندازند و از ترس این که مبادا خدا آن ها را به جهنم ببرد، بعد از آن همه زحمت، در شیشه را باز کنند؟
آیا مثل من با بیل به سراغ کندوهای عسل می روند تا نیش زنبور صاف بیاید بنشیدند زیر چشم شان.

آیا به بالای پشت بام می رود تا از آن بالا بهتر بتواند با گوله ی برفی پسرخاله ی شیطان را مغلوب کند؟ یا با مادر و خواهر در حیاط آدم برفی درست می کنند و به رسم همیشگی هم هویج به جای دماغش بگذارند.
با پدرش صبح های جمعه به کوه خواهد رفت و موقع برگشتن برود بنشیند یک دل سیر کله پاچه بخورد؟

آیا می نشیند در حیاط و با آب و خاک، گل درست می کند تا برای خودش کاسه و کوزه ی گلی بسازد؟ چهارشنبه سوری را بگو! آیا باز محله ای را قرق خواهند کرد و کاسه ی هفت رنگ آتش خواهند زد؟

آیا از آن کارتون های خاطره انگیز خبری خواهد بود؟ از آن بستنی های قیفی که توی جعبه بود، آن چیپس هایی که توی نایلون های دراز بود و روی درش فکر کنم نوشته بود چیپش استقلال؟ باز در راه مدرسه به خانه، لیلی نمکی و پفک نمکی خواهند خورد و در شیشه نوشابه های زمزم را جمع خواهند کرد؟

اگر این ها را نکنند آیا اصلا بچگی خواهند کرد؟ به هستی و حسام، بچه های طبقه چهارم نگاه می کنم و دنیایی برای شان حسرت می خورم که در آینده در وبلاگ شان هیچ کدام از این ها را نخواهند نوشت و از آن بالاتر، نخواهند چشید.

+ تاريخ یکشنبه 19 تیر1390ساعت 19:24 نويسنده روشن |